
تولدت مبارک
| [ بستن ] |
| [ بستن ] |
| [ بستن ] |
« خـانـه ام در دشـت شـقـایـق هـای تـنـهـاسـت »
لالایـی مـهـتـاب
نـازنـیـنـم بـبـنـد چـشـمـت را ، که زمـین خواب و آسـمان خواب است .
شـب ، گـر چه پـرسـتـاره تـرین ، روشـن از چـلچـراغ مـهـتـاب است.
چـشـم بـر هـم گـذار و راحـت بـاش ، در کـنـارت هـمـیـشـه می مـانـد
آبـشـار غـمـی کـه می بـیـنی ، ساکـن و بی عـبـور ، مـرداب اسـت .
زنـدگـی را به عـدل قـسـمـت کـرد ، دسـت های سـخـی و خـالـی تـو
سـهـم تـو آسـمـان آبـی شـد ، سـهـم مـن ابـرهـای بی تـاب اسـت .
سـهـم تـو قـلـک و قـطـار و تـفـنـگ ،سـهـم تـو بـچـه ای پـوشـالی
سـهـم مـن زنـدگـی ولی افـسـوس ، زنـدگـی نارفـیـق و ناباب است
دلخـوشـی تـو به سهـم کوچکـت از زرد و سرخ مـداد رنگی و من
دل پـر از داغ سـیـل پـایـیـز ، آه بگـذر ... شـبـیـه سـرخـاب است.
دیگر ای آرزو چـه می خـواهـی از دلـی کـه نـمی تـپـد دیگر
از دلـی بی فـروغ، بی خورشید، که هم آغـوش نور شب تاب است
بـاز بـگـذار تـا عـزیـزتـریـن شـاهـد اشـک هـای مـن بـاشـد
چـشـم خـود نـیـمه بـستـه ولی ، مـثـل من بی قـرار و بی تاب است.
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [2] |
تـقـدیـم بـه گـل زیـبـای خـودم
" بــاران یــاد تــو را در دل مــن زنــده می کــنــد "
باز کـن پنـچـره را
جـرعه ای نور بیاشـام به هـنگام طلوع
در جـوار ملکوتی درخـت
بـرگ را لــمــس نـمـا
و تنفس کن عـطـر خاک را
زیر باران آب را دریـاب
کاین آینـه بی غـل و غـش
پاسـدار حـرمـت انـسـانی اسـت
تـحفه ای از آسـمان ها بر زمین
...
تازه می فهـمـم بودن چـه زیـبـاسـت.
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [8] |
بـودن بـرای دیـگـری
الا ای دل ، دل آواره مـن
الا ای مـرغــک بـیـچــاره مـن
کـنون که در میان سـوز و آهـی
بیا با مـن به گـلـزار الـهـی
بیا به مالک دلـهـا بـنـازیـم
برایش نغمه ای زیبا بـسـازیـم
حـقیقت را بیا با هـم بـجوئیم
گل عـشـق الـهـی را بـبـو ییم...
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
بـه یـاد 22 اردیـبـهـشـت
ســـکـــوت
سـکـوت بـلـنـدی در امــتــداد ایـن جـاده نـا امـن نــشــسـتـه اسـت
یــاد تــو ، هــمـچـون هــراسـی ســرد ، وجـودم را در بـر گـرفـتـه
حـال ، مــن هـــســتــم و شـکــوه نـگــاه تــو
نـگـاهـت بـر نـگـاه خــسـتـه ام چـقــدر زیــبـا و دل انـگـیـز اسـت!
نــگــاهــت را از مــن مــگــیــر.
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [3] |
وســعـت آبـی تــو
بــرایـم مـثـل طـلـوعـی ، نـویـد بــخـش یـک روز خــوش ...
امـا مـن ...
غـروبـی پر از دلـتـنـگـی ، نــشـان یـک شــب پـر از دلــواپـسـی ،
شـب زنـده داری و دسـت به دعـا بـردن بـرای دیـدار دوبـاره تـوام ...
می دانـم هــمـراهـی ام می کـنـی کـه تـا امـروز هـیـچ کــس طلوعی
هـمـراه با غــروبـی غـمـگـیـن نـدیـده اسـت ! و حـالا من مـانـده ام
و امـیـدی مـحـال کـه هــر روز ایـن دل را دیـوانـه تـر می کـنـد...
گــل شــقـایـقـم آیـا گــل مـریـمـت را دوســت مـی داری ؟؟؟
***
مـثـل روز بـرایـم روشـن اسـت
بـگـذار از تـنـهـایـی ایـن روزهـای بـی تـو بـگـویـم . کـم کـم دارم بـاور
می کـنـم کـه بـی تـو بـایـد زنـدگـی کـنـم و طـنـاب آرزوهـایـم را از بـام
آمـدنـت بـبُـرم . تـو رفـتـی و مـن شـاعــر شــدم . چـه اهـمـیـتـی دارد
که شـعـرهـای مـن را می خـواهـی یـا اصـلا مـرا نـمی خـواهـی .تـمـام
تـرانـه هـایـم فـدای غـرورت . دلـم روشـن اسـت کـه یک وقـت روز ،
شـایـد شـب ، تـو از مـیـان بـلـور اشـک هـایـم ظـهـور می کـنـی .
دلـم روشـن اسـت کـه دلـت بـرای دلـم تـنـگ می شـود .می بـیـنی
چـقـدر دلم خـوش اسـت به خـیـالـت . بـگـذار بـگـویـم کـه هــنـوز
از ایـن دلـبـسـتـگی سـاده دل نـبـریـدم . بـا ایـنـکـه مـثـل روزبـرایـم
روشـن اسـت کـه خـیـال آمـدنـت را به تـاریکی گـورخـواهـم بـرد .
فـقـط خـواسـتـم از تـو بگـویم بـرای آخـریـن بـار ،
تـا نـگـویـی کـه عـشـقـم رنـگ تـکـرار داشـت ...
***
مـن شــوق ســفــر دارم ، او مــیــل بـه تــنــهــایــی
او ســـاحـــل آرامــــش ، مــن مـــاهـــی دریـــایــی
مـن پــای بــه پــای او در ایــن شـــب بــی فــرجـام
ایـن طــُرفــه نــمـی دانــد یــک نــکــتـه ز هـمـپـایـی
ای جــنـگـل وهـم انــگــیـز خوابــت نــکــنـد پــایـیـز
از عــشـق تـو لـبـریـز اسـت ، بـاز این دل شـیـدایـی
ایـن شـهـر چـه بـی رنـگ اسـت ، آیـیـنـه نـیـرنـگ اسـت
در خــویــش پــنــاهــم ده ای ســبــز تـــمــاشــایــی
***
از احــســاس تــو دارم یــادگــاری
بــهــار لــحــظـه چــشـم انـــتـــظـاری
فــرامـــوشـــم نــخــواهــد شــد خــیـالــت
کـــه تـــو ســـهـــم مـــن از ایـــن روزگـــاری
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [5] |
مـسـافـر تـنـهـا
"باغـچه مهر با آب اشـک آبیاری می شود"
قلبم را پـس می گیرم و کوچ می کنم ...
می خواهم به جایی بروم
که نگاهی روی سایه ام سنگینی نکند!
و یادی ذره ای دلـخوشم نـسـازد.
به تکه ای از آسـمـان بـرای سـقـف تنهایی ام راضی ام.
ولی ... می دانـــم تا ابد یک مسافر خواهم ماند .
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [3] |
تـنـهـایی را با تـمام وجـود احساس می کـنم...
تنهایی خیلی سرده
من به احساس خوشایند غزل مـحتاجـم
تا بسازم از نو خانه ای در برهوت رویا
و رها از تـپـش هـر غـوغـا
ذرهای دور شـود بـهـت پـریشانی من
و برای یک فصـل بشـود
لـحـظه مـن گـلباران
و رسـد مژده آغاز هـوایی تازه
و شود سـهم من از قسـمت عـشـق
فرصـت روشـن هـر لـحـظه عـمر
پر نـفـس چـون احـسـاس
تا رود از یادم بغض دلتنگی ها
حـسرت کوچ فـراموش بـیزاری ها ![]()
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [1] |
قصه ای در شب
چـون نـگـهـبـانـی کـه در کـف مـشـعـلی دارد
مــیــخـرامـد شــب مـیـان شهـر خـواب آلـود
خـــانـه ها بــا روشـنــایـی هــا رویــایــی
یک به یک درگـیـر و دار بـوسـه ی بـدرود
نـاودانـهـا نــالــه هــا سـر داده در ظـلـمـت
در خــروش از ضــربـه های دلـکـش باران
میخزد بر سنگفرش کوچه های دور
نور محوی از پی فانوس شبگردان
دست زیبایی دری را می گشاید نرم
می دود در کوچه برق چشم تبداری
کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد
بانگ پای رهرویی از پشت دیواری
باد از ره می رسد عریان و عطر آلود
خیس، باران می کشد تن بر تن دهلیز
در سکوت خانه میپیچد نفس هاشان
ناله های شوقشان لرزان و وهم انگیز
چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست
جوی می نالد که «آیا کیست دلدارش؟»
شاخه ها نجواکنان در گوش یکدیگر
«ای دریغا ... در کنارش نیست دلدارش»
کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد
بانگ پای رهرویی از پشت دیواری
میخزد در آسمان خاطری غمگین
نرم نرمک ابر دودآلود پنداری
بر که می خندد چشمش از افسوس؟
وز کدامین لب لبانش بوسه می جوید؟
پنجه اش در حلقه ی موی که می لغزد؟
با که در خلوت به مستی قصه می گوید؟
تیرگی ها را به دنبال چه می کاوم؟
پس چرا در انتظارش باز بیدارم؟
در دل مردان کدامین مهر جاوید است؟
نه .... دگر هرگز نمی آید به دیدار
پیکری گم می شود در ظلمت دهلیز
باد در را با صدائی خشک می بندد
مرده ای گوئی درون حفره ی گوری
بر امیدی سست و بی بنیاد می خندد
فروغ فرخزاد
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
هـمـنـفـس...
غـم بی هـمـزبانی
مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شب ها
غم بی هـمـزبانی را برای کوهـکن گـویـم
بگویم،عاشـقم،بی هـمدمم،دیوانه ام،مستم
نـمی دانـم کدامین حـال و درد خویشـتـن گویم
از آن گمگـشته من هم نشانی آور ای قاصد
که چون یعقوب نـا بـیـنـا سـخن با پیرهـن گویم
تو می آیی به بـالـیـنـم ولی آندم که در خاکـم
خـوش آمد گـویمت اما در آغـوش کـفن گویم
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [2] |