" بـمان ای گل "
که تو تاج سرم هـستی
دوای دلـبـرم هـستی
بـمان ای گل
و من مـاندم
نشان عـشـق و شـیـدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شـقایق شد
گل هـمیشه عاشـق شد
| [ بستن ] |
| [ بستن ] |
| [ بستن ] |
گل تنهـا
" بـمان ای گل "
که تو تاج سرم هـستی
دوای دلـبـرم هـستی
بـمان ای گل
و من مـاندم
نشان عـشـق و شـیـدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شـقایق شد
گل هـمیشه عاشـق شد
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
بـــاران
باران باران باش
هــیچ کـس به باران عادت نـمی کند
هـروقـت بـیـایـد
خـیـس می شـوی .
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
حـسـی غــریــب
شـاخـه بــا ریـشـه خـود حـس غـریـبـی دارد
بــاغ امــســال چــه پـــایــیــز عــجــیــبــی دارد
غــنـچـه شـوقـی بـه شکـوفـا شـدنـش نـیـســت دگـر
بــاخــبــر گـــشــــتــه کــه دنــیــا چــه فـــریــبـــی دارد.
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
بـوی بـاران ، یـاد تـو ...
بـاز بـاران بی تـرانـه
بـاز بـاران بـا تـمـام بی کـسـی هـای شـبانـه
می خـورد بـر مـرد تـنـهـا
می چـکـد بـر فـرش خـانـه
بـاز می ایـد صـدای چـک چـک غـم …
بـاز مـاتـم
مـن بـه پـشـت شـیـشـه ی تـنـهـایی افـتـاده
نـمی دانـم …
نـمی فـهـمـم کـجـای قـطـره هـای بی کـسـی زیـبـاسـت؟
نـمی فـهـمـم, چـرا مـردم نـمی فـهـمـنـد
کـه آن کـودک کـه زیـر ضـربـه شـلاق بـاران سـخـت می لـرزد
کـجـای ذلـتـش زیـبـاسـت؟
نـمی فـهـمـم ..کـجـای اشـک یک بـابـا
کـه سـقـفـی از گـل و اهـن بـه زور چکـمـه ی بـاران
بـه روی هـمـسـر و پـروانـه هـای مـرده اش آرام بـاریـده
کـجـایـش بـوی عـشـق وعـاشـقـی دارد؟
نـمی دانـم ..نـمی دانـم چرا مـردم نـمی دانـنـد
کـه بـاران , عـشـق تـنـهـا نـیـسـت
صـدای مـمـتـدش در امـتـداد رنـج ایـن دلـهـاسـت
کـجـای مـرگ مـا زیـبـاسـت…نـمـی فـهـمـم!
یـاد ارم, روز بـاران را
یـاد ارم مـادرم در کـنـج بـاران مـرد
کـودکـی ده سـالـه بـودم
مـی دویـدم زیـر بـاران ..از بـرای نان
مـادرم افـتـاد
مـادرم در کـوچـه هـای پـسـت شـهـر ارام جـان مـی داد
فـقـط مـن بـودم و بـاران و گـل های خـیـابـان بـود
نـمـی دانـم
کـجـای ایـن لـجـن زیـبـاسـت؟
بـشـنـو از مـن , کـودک مـن
پـیـش چـشـمـم, مــرد فـردا
کـه بـاران هـسـت زیـبـا از بـرای مـردم زیـبـای بـالا دســت
و ان بـاران کـه عـشـق دارد..فـقـط جـاریـسـت بـرای عـاشـقـان مـسـت
و بـاران مـن و تـو درد و غـم دارد
خــدا هــم خــوب می دانــد کـه
ایــن عـدل زمـیـنـی , عـدل کـم دارد …
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
با عـشـق زمـان فـرامـوش می شـود و با زمـان عـشـق. گـل مـن
من وجـودم خـالـی اسـت
ت تـهی از هـر چــه تو می انگاری
من من کویری هـسـتـم،در پـی قطره آبی از نور
کک کولـه بارم پــر درد و درونـم بی درد و
خـروش نـفـسـم از هـمـه درد.
من من نـمی دانستم که شـقایـق زیـباسـت و
هـزار می خواند و غـروب،از شوق دیدارطلوع
سـر تسـلـیـم به روز می آرد
وو و نسـیم شـب را به نـوازشـگـر دسـت هـای هـوا می سـپـارد
من اگر تلخـم و گرافسرده،به تو می اندیشـم.
به تو که روح وجودت ، شـوق پـرواز بـه مـن خـواهــد داد.
به تو می اندیشم به وجودت ، لـبـریـز از جـوشــش عـشـق
به جفای یک تیر ، به فراق دل زخم خورده من ،
اگر سـردم و گـر تـب دارم
خاطرات سـبـز دیدار تو در دل دارم
لـحـظات سبز ایمان و سـلام پــشــت دروازه شهر
که به تـدبـیـر دو عالـم زیباسـت
که به هـر شـوق و به هـر عـمـر رویاسـت
با قفل دستان نشاط آور توست که به مهمانی
رسوایی شـب خـواهد رفت و تو خـواهـی آورد
جوشـش لـحظه عـشـق و به تــقــدیــم وجــودت هــمــه را
از رخ زیبای بـهار،بـهره مند خــواهــی ســاخـت،
انتظارم سـخـت اسـت و پـر از سـاعــت تــنـهـایی و غـــم
به تو می اندیشـم.به تو که جام وجودت هـمه
از عـشـق ، سـراسـر باشـد . به تـو که از
غـصـه تلـخ نرسیدن ، قصـه ها خواهی ساخـت
رازهای غـم تنهایی را زمزمه دل تارم کردی
به تو می اندیـشـم.
به تو ای جـاذبـه روشـن تاریکی ها
به تو می اندیـشـم.
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
بـرای بـزرگ تـریـن مـهـر وجـودم
هـر بامداد
به عابران صـبح به خیـر می گویی
و در انتظار پــاسـخ
قلـب چــوبــی ات می شـکـند
و هـر غـروب دور از چــشــم آنان
اشـک هـای شـیـشـه ای ات در تـلاطـم گـنـدم زارها گـم می شـود
وتو حتـی در میان متـرسک ها چـه تنهایی.
به خاطـر دیگران ، ایستادن بـس اسـت
بیا کـمـی هـم
برای دل تنگـمان قدم بـزنیـم...
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [4] |
\" تـقـدیـم بـه بـزرگـتـریـن مـهـر مـن \"
نـجـوا
سـکوت من عـلامـت آرامـش نـیـسـت
که دیری است در کـوچـه هـای خـاطـره گم شده ام
و خود را نـمی یابـم
چرا فکر مــی کــنــی که به یادت نیستم
و در ژرفای چـشـمـانـت طلسم نـمی شوم
ای عزیزترین مهر من:
بدان که در اقیانوس پــر تلاطم قلبم
تـنـهـا تـویی
که مـوج می آفرینـی
***
دوسـت داشـتـن سـاده ،
اما دل سـپـردن سـخـت اسـت
دل دادن سـاده امـا ،
فراموش کردن سـخـت اسـت
عاشـق شدن ساده امـا،
عاشـق ماندن سـخـت اسـت...
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [1] |
تـنـهـا لایـق تـویـی
می تـرسـم از پــایــان کارم
با این گناهم؟ آن گناهم؟ با چـه رویی؟
ای وای مـن مـانـدم و بـی آبـرویـی
دایـم پــر از تشـویـش و دردم پــر تـلاطـم
می جویـمت شـاید بیابـم در چــه سـویـی
حـتـی قلم هـم شـرم دارد از گـنـاهـم
می تـرســم از پـــایــان کـارم از دورویـی
مـن در شـگـفـتـم با هـزاران کـرده بد
بـر مـن بـبـخــشـی تا بـرآری آرزویـی
شـرمـنـده ام ،باید دوباره خـوب باشـم
شـاید که بـرگردی به من حـرفـی بگـویی
***
یـک شــاپــرک
یک شــاپــرک دسـتـی به احـساس من آویـخـت
یک قطره از عشق تو را در شبنمی ریـخـت
من ، ای خـدا زیبا شدم در اشـتـیـاقـت
وقتـی که قلب من و احـسـاس تو آمـیخـت
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [4] |
عـشـق مـانـدگـار
کـبـوتـر
کبوتر دلـم شـبـی تو را بـهانه می کند
کـنار تکه ای ز قلبـت آشـیـانه می کند
پــــرنــده نـگاه من به شـوق دام چـــشـــم تـو
هـنوز هـم دلش هـوای آب و دانه می کند
هـنـوز هـم صـدای گامـهای آشـنـای تـو
دل مـرا به سـوی کـــوچــه هــا روانه می کند
و دستهای سـرد من به شـب بلند می شود
و اشـک در نگاه پــنــچــره جـوانـه می کند
حصار غـربتـت تـمام واژه های خسته را
اسیـر دسـت یک غزل و صد ترانه می کند
رها نـمی شـوم مگر به شوق دام چــشــم تو
هـنوز هـم دلـم هوای آب و دانه می کند
***
من و غم
شـبـی از خود جدا می گشتم ای کاش !
و با هـم صـدا می گـشتیم ای کاش !
مـن و غـم دفـتـری از خاطـراتـیـم
دمی از او جـدا می گـشـتم ای کاش !
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
مـن هـسـتـم یـا نیـستـم ، نـمی دانـم.
« به گل رویا »
بیا سـهـمت را بردار از شــاخــه خـشـک آرزوهایـم
که رویای زندگی از قامت ایـن درخـت خـزانـی پــر کـشـیـده.
بـیـا سهـمـت را بردار از انـتـظاری که روی پـنجره چـشـمـانـم به خواب رفـتـه .
ســهــم خـیــس عــشـقــی را کـه زنـدانی غـرور شـده را هـم تـحـویـل بـگـیـر ،
چـرا کـه داغ تـنـهـایـی بـر سـر انـگـشـتـان ایـن شـاخـه ی شـکسـتـه ، نـشـسـته .
***
نارفیق ! در جواب تـمام بدی هایت فقط برایت
یک دعا می کنم که الـهی در زندگی ات هـمواره
به تابلوی "ایـسـت" برخورد کـنـی . هـمـیـن!
_______________________
« تکرار »
آه از این هـمه تـکـرار روزهای بی بـهانه و پر درد.
آه از این هـمـه انکار، انکار آدمـیـت ، اعـدام دل سـپـردن به مـعـنـویـت.
آه از غم ندیدن یا دیدن.از یاد رفتـن عـشـق لب
بـســتـن از شـکـایـت.هیهات از نبودن.یا بودن به اجبار،
حـتـی صـدای ساعـت : تیک ، تکرار ، تاک ، تکرار.
________________________
« سفر فرشـتـه ها »
فرشته عـزم سـفر داشـت
دلش برای زمیـن می تـــپــیـد
دو بال قاره پــیــمـایــش
از روی آب و خـاک عـبـورش داد
میان قاره ها سـیـر کرد و گـشـتـی زد
چــقـدر شـادی و ماتـم
چــقـدر ثـروت و فـقـر
چــقـدر کـاخ و کـوخ
فرشته با خود گـفـت:
چــه موقـعـیـت غـمـنـاکی !
به زاغـه ها و کــپــرها نگاه تلـخـی کرد
نـشـسـت روی دکـل های نـفـت
و از تـفاوت مـوجـود
دلـش بـه درد آمـد
فرشـتـه گریه کنان سوی آسـمان پــر زد...
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [12] |