میان تاریکی
ترا صدا کردم
سکوت بود و نسیم
که پرده را می برد
در آسمان ملول
ستاره ای می سوخت
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد
ترا صدا کردم
ترا صدا کردم
تمام هستی من
چو یک پیاله شیر
میان دستم بود
نگاه آبی ماه
به شیشه ها می خورد
| [ بستن ] |
| [ بستن ] |
| [ بستن ] |
میان تاریکی
میان تاریکی
ترا صدا کردم
سکوت بود و نسیم
که پرده را می برد
در آسمان ملول
ستاره ای می سوخت
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد
ترا صدا کردم
ترا صدا کردم
تمام هستی من
چو یک پیاله شیر
میان دستم بود
نگاه آبی ماه
به شیشه ها می خورد
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [1] |
بر او ببخشائید
بر او ببخشائید
بر او که گاهگاه
پیوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی از یاد می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زیستن دارد
بر او ببخشائید
بر خشم بی تفاوت یک تصویر
که آرزوی دور دست تحرک
در دیدگان کاغذیش آب می شود
ادامه ي مطلب ...
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
یادمان باشد
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم...
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت منو مایی نکنیم...
یادمان باشد سر سجاده ی عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم...
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
تجسم عشق
کار، تجسم عشق است
زندگی به حقیقت ظلمت است، مگر شوق و شور در میان باشد.
و شوق و شور کور و بی هدف است مگر دانش در میان باشد.
و دانش پوچ و بی حاصل است مگر کار در میان باشد.
و کار تهی و بی جان است مگر عشق در میان باشد.
و هنگامی که با عشق کار می کنی خود را با خود و با مردم و با خدا پیوند می دهی.
و اکنون با تو بگویم کار با عشق چیست؟
کار با عشق آن است که پارچه ای را با تار و پود قلب خویش ببافی، بدین امید که معشوق تو آن را بر تن خواهد کرد.
کار با عشق آن است که خانه ای را با خشت محبت بنا کنی، بدین امید که محبوب تو در آن زندگی خواهد کرد.
کار با عشق آن است که دانه ای را با لطف و مهربانی بکاری و حاصل آن را با لذت درو کنی چنان که گویی معشوق تو آن را تناول خواهد کرد.
و بالاخره کار با عشق آن است که هر چیز را با نفس خویش جان دهی و بدانی که تمام پاکان و قدیسان عالم در کار تو می نگرند.
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
بهش گفتم...
بهش گفتم چون دوستم داری بهم نیاز داری یا چون بهم نیاز داری دوستم داری؟
بعد از سکوتش خندید و گفت: جمله قشنگیه ....
ولی
چرا هیچوقت به جمله قشنگم پاسخی نداد ؟
ولی اگه یه روزی ازم پرسید
بهش میگم: چون دوستت دارم بی نیازترین آدم زمینم
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
چی میشد؟
چی می شد؟ چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم . چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد چون امروز اطاعتش نکردیم . چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا که امروز قادر به درکش نبودیم . چی می شد دیگه هرگز شکو فا شدن گلی را نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم . چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم. چی می شد اگه خدا فردا کتاب مقدسش را از ما می گرفت چرا که امروز فرصت نکردیم آنرا بخوانیم . چی می شد اگه خدا در خا نه اش را می بست چون ما در قلبهای خود را بسته ایم . چی می شد اگه خدا امروز به حرفهایمان گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم . چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش کردیم. و چی می شد اگه... و چی می شه اگه ما از این مطالب به سادگی بگذریم ؟
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
آخرین ستاره
آخـریـن سـتـاره
دیشب دونه دونه به ستاره ها سر زدم اما هیچ کدوم ستاره من نبودند...
تا وقتی به آخرین ستاره رسیدم ، آرام در گوشم گفت :
« شگفتا ، اون خود ماهـه و تو هنوز به فکر ستاره ای . »
تـفـاوت
بهـارم بـودی حتی....سبـزتر از بـهار
پـایـیـزت شـدم امـا....زردتـر از پـاییز.
آه
با اهـالـی ایـن دیـار سخن از عـشق مـحال است.
از هـر چـه غـیـر از ایـن بـگـویی آنـها می شـونـد.
بـازی
کـاش برای سرگرمی ، شـکستـن دل دیـگران را انـتـخاب نمی کردیم .
ایـن هـمـه بـازی ....چرخ و فلک ، الاکـلنگ ، تـاب ، سرسره و ....
بـرج خـیـال
اولـیـن روز که تـو را دیدم ، مـشتـاقانه به سویت شتـافـتـم .
از آن روز رویـاها و خـیال های با تو بودن به هم بافتم
و وقـتـی چـشـم گـشـودم ، خودم را بر اوج بـرج خـیـال دیدم
و بـدان که خـیـالات مـن از بـرج ایـفـل هم بـالاتـر زده .
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
غم
غـم
قبل از رفـتـنـت فـقـط یک بار به چـشمـانم نـگاه کـن .
مـطـمئـنم تـمـنـای بی صدای من ، حتی تـو را از فکر رفـتن باز می دارد .
رفــت ؟
رفت ، بـرای هـمـیـشـه . ایـن بـار آمـدنـی نـیـسـت دیـگـر .
جـاده طـولانـی و من خسته ام . با دستـان بی رمـق زمـین را می کنم
و .... خـودم را دفـن می کنم .
شهـود
و حـال پـس از تـحـمـل ایـن هـمـه رنـج ، تـازه فـهـمـیدم کـه مـن برای
دوســت داشـتـن تـو آفـریـده شـده ام .
بــاران
چـقـدر زیـبـاست بـارش بـاران و چـقـدر عـاشـقـانه با بـاریـدن این رحـمت الـهـی
تمام گناهانم پاک می شود .
تـنـهـا گـنــاهی که پـاک نـمی شـود ، دوسـت داشـتـن تـوسـت .
درمـان
گـریـه تـنـها درمـانـیـست بـرای درد عـشـقـی که کـشـیـده ام....
اشـک هـایـم را پـاک نـکن ....لـطـفـاً .
سـؤال
چـقـدر تـو خـوبی و مـن بـدم .
چـرا تـو بـاید هـنـوز هم عـاشـقـم بـاشی و مـن ....
حـتـی نـدانـم تـو را کجـا دیـده ام .... راسـتـی اسـمت چـه بـود ؟
راه درسـت
فـکـر نـمـی کـنـی یـه ذره زیـادی پـاکـی ، یـه ذره زیـادی مـهـربـونـی
یـه ذره زیـادی بی ریـایی ؟ ولی نـه ، راه تـو درسـتـه .
این بـقیه هستن که یه ذره زیـادی نـاپـاک ، نـامـهـربـون و ریـا کار شدن .
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
تفاهم
تـفـاهم
من....بـاران....درد پـنـهانـی....چه تـفـاهـمـی.
تــو
لپـهـای حـسرت را می کشم ، تـو بـرای هــمـیشه مـال منی.
ایــثــار
بـه پایان فکر نکن . اندیشیدن به پایان ، هر چیز شیرینی را تلخ می کند . بگذار تا پایان
تو را غافلگیر کند مثل آغاز ، مثل دستگیره ای که می چرخد و نمی داند کدامین سو
...... رنج راه عشق است و انسان نماد عشق .... عشق واقعی جز ایثار نیست و
دوست داشتن پیوستن با دیگران برای رسیدن به نور .
خــواسـتـه هـا
در دنـیـا سـه چـیـز را می خـواهـم : خـورشـیـد ، مـاه و تــو را .
خـورشـیـد را بـرای روز هـایـم ،
مــاه را بــرای شـبـهـایـم
و تـو را بـرای تک تک لـحضه هـایم ای عـشق مـن .
تقدیمی
غـم انـگـیـز تـریـن روز زنـدگی ام را به تـو تـقدیم می کنم
تا با دیدن آن روز هیچ یک از روز های دیگر زندگی ام را غم انگیزتر و غمگین تر
از آن روز نکنی.
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [1] |
مناجات
مناجات
خدایا
خدایا
تو با آن همه بزرگی
در آن آسـمــان هـا
چـنـیـن آرزویــی
بدین کوچکی را
تــوانـی بـر آورد
آیــــــا؟؟؟
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [2] |