[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

Web2.0 V2 Clock
[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

Loading Clock...

تنها تو بمان

سه شنبه 29 اسفند 1385

صدایت می زنم

می آیی

کنار دلتنگی ام می نشینی

دستهایت را می بویم

و چشمهایت را می جویم

گونه هایت بوی غریب خاک باران خورده را می دهد

و لبهایت یادآور غنچه ایست

که تنها یک طلوع تا غروب همسفر خورشید شد

و تو

چقدر نجیب و با صداقت نگاهم می کنی

و چقدر

مهربانی را

در آئینه چشمانت برایم تکرار می کنی

حالا فقط سایه ام را همسایه می شوی

کاش

دلتنگی ام را هم خانه می شدی

غروبم را طلوع

دریایم را آسمان …

حالا به همان همسایه ی سایه بودنت قانعم !

فقط تا صبح با من بمان

دلم برای دیروزها تنگ است

تو بمان با من

تنها تو بمان

 

لینک به این مطلب | نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |

خود من

دوشنبه 28 اسفند 1385

شایـد مـن بـهـتـریـن نـبــاشـم

شـایـد بـا هـوشـتـریــن و زیـرک تـرین نـبـاشـم

مـمـکـن اسـت کـه مـن مـهـــربـان تـریـن نـبـاشم

مـمکن است کـه سـریـع تـریـن و قـوی تـریـن نـبـاشم

امـــا

کـاری هـسـت که می توانـم آن را بـهـتـر از هـر کـس دیـگـری انـجـام دهـم

و آن هـــنــر خــود بــودن اســت

نـه آن نـقـابی که هر روز صبـح بر چـهره می زنیم و دیگران را فریب می دهیم ...

لینک به این مطلب | نوشته شده توسط مینو | نظرات [2] |

لطفا کمی مکث کنید

دوشنبه 28 اسفند 1385

کـمـی عــشــقــولـانــه....

* قـلـب انـسان از چـیزی که اشـباع نمی شود ،‌ عـشق است و مـحبـت .

* وقتی قلبـی تو را صدا می کند و تنها به تو نیاز دارد بدان که بهـانه قلب تـو

بـرای تـپـدن اوسـت و دیـگـر هـیـچ .

* زمانی که خداوند عشق را آفرید ، حساسترین عضو بدن را مامور محافظت

و نــگــهــداری او کـرد.

* به آن کـس کـه دوسـتــش داری هـرگـز نـگو خـداحـافـظ ، این تـلـخ تـرین

کـلـمـه ای اسـت کـه او مـی تـوانــد بــشـنــود .

* هـمه ما رویـاهـایی داریـم و همه مـیـهـمانی ، مـیهمان رویای تو کیست ؟

* زنــدگـی بـا کـسـی کـه دوســتــش داری ، دیگر یـک زنـدگـی مـعــمـولـی

 نــیــســت ،‌ زنــدگـی ای اسـت در رویــا .

* از او مـی خواهـم هـمـه چـیـزم را از مـن بـگـیـرد جـز بـال رویـاهـایـم را .

* زنــان نـوعـی از جـنـگـاورانـنـد کـه تـیـرهـایـشـان از چـشـم می جـهـد .

* زن هـر خـانـه قـلـب خـانـه اسـت ، امـیـد کـه ایـن قـلـب تـا ابــد بـتـپــد .

* درود بــر شـمــا کـه عـشـق را شـنـاخـتـه و آن را لـمــس کــرده ایــد .

بـدانـیــد آسـمــان دوســـت داشـتـــنـی هـمــه شــمــا را دوســت دارد .

 

لینک به این مطلب | نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |

تو که می دانستی

يكشنبه 27 اسفند 1385

تــو کـه مـی دانـــسـتــی ،‌ قـلــب تــو نـبــض مـــن اســت

و نـــگــاه مـــن از دریـــچــه چــشـــمــان تـــو مـی گـــذرد

و  آوای نــــالـــانــم بــا صـــدایـــت رنـــگ مـــی گــــیــــرد 

و احـــســــاس بـــــودنــــم از  وجــــودت بــــر مـی آیــــد

و بــا هـر تـپــش ثـــانــیــه هـا ،‌ تــو را عــمــیــق تــر می خـــوانــم ،

پــس چـرا هـنـگام رفـتـن نـگـفــتـی کـه من هم چـشـمـانـم را بـبـنـدم ...

لینک به این مطلب | نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |

تو

يكشنبه 27 اسفند 1385

حــقــیــقــت دارد بــودن بـــا تــــو .

ایـن را امـروز از زبـان اطـلـسی هـای نـاشـنـاس شـنـیـدم که می گفـتند

تـــو در مـعـبـد مـهـربـانی هـنـوز نـقـش عـــاشق را تـنــفــس می کـنـی .

بـیـشـتـر از بــاران دوســـتـــت دارم .

لینک به این مطلب | نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |

باران

يكشنبه 27 اسفند 1385

بــــاران بــــاش

کـه دریـا در بـاریـدنـش عـلـف هـرز و گل سرخ از بـرایـش یـک مـعـنـاست...

لینک به این مطلب | نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |

لیلی

شنبه 26 اسفند 1385

دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت ، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.

آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد ؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدم ها همه دیوانه زنجیری.

خدا دنیای بی زنجیر می خواست ، نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود. دست های شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیرت را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت. شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی ، مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند ؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

عرفان نظر آهاری

بر گرفته شده از کتاب چلچراغ

 

لینک به این مطلب | نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |

علی

پنجشنبه 24 اسفند 1385

چـشم هـا

                 بـارانـی ،

لـحـضـه هـا

                ویـرانـی ،

غـنـچـه هـا 

                زنـدانـی ،

بـا تـو امـا ،

چـه بـگویم کـه زمـان

لـحـضـه ی سـبـز شـدن را

بـه رگ و ریـشـه در آمـیـخـتـه اسـت

                      ***

بـــهــشــت بـی تـــو

بـیـابـانـی خـالـی سـت ...

 

            

لینک به این مطلب | نوشته شده توسط مینو | نظرات [1] |

نیلوفر

چهارشنبه 23 اسفند 1385

از مرز خوابم می گذشتم

سایه تاریک یک نیلوفر

روی همه این ویرانه فرو افتاده بود.

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

در پس درهای شیشه ای رؤیاها

در مرداب بی ته آیینه ها

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یک نیلوفر روییده بود.

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم.

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستون ها می پیچد

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

نیلوفر رویید

ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید

من به رؤیا بودم

سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود

در رگ هایش ، من بودم که می دویدم

هستی اش در من ریشه داشت

همه ی من بود

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

 

لینک به این مطلب | نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |

شب تار

سه شنبه 22 اسفند 1385

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیماری گرفت

دیده از دیدن نمی ماند، دریغ

دیده پوشیدن نمی ماند ، دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

هستیم را انتظاری کهنه یافت

آن بیابان دید و تنهاییم را

ماه و خورشید مقوائیم را

چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ

میدرد دیوار زهدان را به چنگ

زنده ، اما حسرت زادان در او

مرده ، اما میل جاندادن در او

خود پسند از درد خود نا خواستن

خفته از سودای بر پا خاستن

خنده ام غمناکی بیهوده ای

ننگم از دلپاکی بیهوده ای

غربت سنگینم از دلدادگیم

شور تند مرگ در همخوابگیم

نامده هرگز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاکش اما بویناک

بادبادک هاش در افلاک پاک

ناشناس نیمه ی پنهانیش

شرمگین چهره ی انسانیش

کوبکو در جستجوی جفت خویش

میدود ، معتاد بوی جفت خویش

جویدش گهگاه و ناباور از او

جفتش اما سخت تنهاتر از او

هر دو در بیم و هراس از یکدگر

تلخکام و ناسپاس از یکدیگر

عشقشان ، سودای محکومانه ای

وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای

آه اگر راهی به دریائیم بود

از فرورفتن چه پروائیم بود

گر به مردابی ز جریان ماند آب

از سکون خویش نقصان یابد آب

جانش اقلیم تباهی ها شود

ژرفنایش گور ماهی ها شود

آهوان ، ای آهوان دشتها

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جویباری یافتید آواز خوان

رو به استغنای دریاها روان

جاری از ابریشم جریان خویش

خفته بر گردونه ی طغیان خویش

یال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را میگشود

عطر بکر بوته ها را میربود

بر فرازش ، در نگاه هر حباب

انعکاس بیدریغ آفتاب

خواب آن بیخواب را یاد آورید

مرگ در مرداب را یاد آورید

 

فروغ فرخزاد

برگرفته شده از کتاب تولدی دیگر

 

لینک به این مطلب | نوشته شده توسط مینو | نظرات [1] |


لیست صفحات :: 1 2 3 4