بین من و تو اون همه کوه و صحرا بود
بین من و تو دیدی که هفت تا دریا بود
از دریاها گذشتی
دنیارو تنها گشتی تا هم و پیدا کردیم
بمون که برنگردیم
بمون به فردا برسیم
بمون به دنیا برسیم
چیزی نمونده نازنین
بمون به رؤیا می رسیم
| [ بستن ] |
| [ بستن ] |
| [ بستن ] |
بمون
بین من و تو اون همه کوه و صحرا بود
بین من و تو دیدی که هفت تا دریا بود
از دریاها گذشتی
دنیارو تنها گشتی تا هم و پیدا کردیم
بمون که برنگردیم
بمون به فردا برسیم
بمون به دنیا برسیم
چیزی نمونده نازنین
بمون به رؤیا می رسیم
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
حسرت
در حسرت دیدار تو بگذار بمــیرم
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ دروحشت واندوه شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع پیکر خود را کنم آب
در بستر اشک افتم وناچــــــار بـــمـــــیرم
می میرم از این که جان دگرم نیست تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
مینوی بیچاره
زنـدگـی قـصـه تـلـخـی سـت کـه از آغـازش
بـس کـه آزرده شـدم چـشـم بـه پایان دارم.
خداوندا دیگه نمی تونم منو با خودت ببر ....
02:53:26
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [2] |
دیگر چه خواهی
من که عمرم را به پایت ریختم
زنــــدگی ها را به پایت ریختم
ای تو دیروز من و امروز مـن
من که فردا را به پایت ریـختم
دیگر چه خواهی
دیگر چه خواهی
من که با خوب و بد تو ساخــتم
آبــرویــــم را به خاک انداخــتم
در سفر تا هفت شهر عــشق تو
من که مرزی تا جنون نشناختم
دیگر چه خواهی
دیگر چه خواهی
مــن که هـــمچون بــت پرستیدم تو رو
هـــــر کـــجا رفــتــم فــقـط دیدم تو رو
بــــــــا تــمـــام گـــریــه ها از دست تو
مــــی شــکـسـتم بغض و خندیدم تو رو
پـــــس چـــرا آزردنـم را دوست داری
حسرت و غم خوردنم را دوست داری
مـــــثل من هرگز کسی عاشق نبوده
ســـــــوخـــته از عشق و لایق نبوده
از توام بر آتش و خاموشم از توست
تــــا نگـــویی در وفـــا صادق نبوده
هر چه میسوزم تو میدونی که عــاشقم
قــــصــــه ام ورد تــمام عــالــم اســت
پــــس چـــــرا آزردنم را دوست داری
حسرت و غم خوردنم را دوست داری
هــــر چـــه مـــیخواستی از مـــن بدست آوردی
مرگ غرورم بس نبود ، که قصد جانم کرده ای
مــــــــــن کــــه دنـــیـــا را بـــه پایت ریخته ام
زنــــدگــــــی هــــــا را بـــــه پــــــایــت ریختم
من که با خوب و بد تو ساختم
آبــــــرویم را به خاک انداختم
......
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [1] |
راز عشق
بازوانت را به مستی
حلـــقه کـن بر گردنم
تا بــلرزد زیر بازوهای سیمینت ، تــــنــــم
چهره ی زیبای خود را از رخ من وا مگیر
جز به آغـــوش چمن یا دامن من جا مگیــر
راز عـــشـــق خــویش را
آهسته خوان در گوش من
جـــســـتــجو کن عشق را
در گــرمی آغـــوش مـــن
من تــو را تا بیکران ها
من تو را تا کهکشان ها
از زمــیــن تا آسمان ها
دوســـــــــــــــــت دارم
مـــــیـــــــپــــرســـــتـم
مـن تو را همچون اهورا
من تو را همچون مسیحا
هــــمـــــچون عطر گلها
دوســــــــــــــــــت دارم
مـــــیـــــــپــــرســـــتـــم
من تو را با آنچه هستی
دوســـــــــــــــــت دارم
مـــــیـــــــپــــرســـــتـم
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
به خاطر تو بود و بس
در دل شب ، دعای من
گریـه ی بی صدای من
بــانـــگ خدا خدای من
بـه خاطر تو بود و بس
تـــاکی لــحـظه های من
گریه ی های و های من
گــوهـــر اشک های من
بــه خاطر تو بود و بس
ایـن هـــمه بی پناهـــیم
ایــن هــمه سر بـراهیم
ایــن هــم بــی گــناهیم
غـصه به جان خریدنم
از هـــمــه کس بریدنم
زخــم زبون شــنـیـدنم
به خاطر تو بود و بس
رو بــه خـدا نـشـسـتـنم
نــذر و دخــیــل بستـنم
سـوز من و گـــداز من
اشــک مــن و نیاز من
به خاطر تو بود و بس
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |
16 فروردین
« به یاد روز دیدار »
بـی تـو مـهـتـاب شـبـی بـاز از آن کـوچـه گـذشـتـم
هـمـه تـن چـشـم شـدم خـیـره بـه دنـبـال تــو گـشــتـم
شــوق دیـــدار تــو لــبــریــز شـد از جــام وجـودم
شـــدم آن عـــــاشـــق دیــــوانــــه کـــه بــــودم
در نــهـــانــخــانــه جــانــم گــل یـــاد تـــو درخــشــیـــد
بـاغ صـد خـاطـره خـنـدیـد ، عـطـر صـد خـاطـره پـیـچـیـد
یــادم آمـد کـه شـبـی بـا هـم از آن کـوچـه گـذشـتــیــم
پـر گـشـودیـم و در آن خـلوت دلـخـواســتـه گـشـتــیــم
ســاعـتــی بـر لــب آن جــوی نــشــسـتــیــم
تـو همـه راز زمـان ریـخـتـه در چـشـم سیاهـت
مــن هــمــه مــحــو تــمــاشــای نــگــاهـــت
آســـمـــان صــاف ، شـــب آرام ، بـــخــت خـــنـــدان و زمــان رام
خـوشه مـاه فرو ریـخته بر آب ، شـاخه ها دست بـر آورده مـهـتاب
شـب ، صـحـرا ، گـل و سـنـگ ، هـمـه دل داده به آواز شـبـاهـنـگ
یـــادم آمــد تــو بــه مــن گـــفـــتــی از ایــن عـــشــق حــذر کــن
لـــحــظــه ایـی چــنــد بـر ایــن آب نــظـر کــن
آب آئـــیـــنــــه عــــشــــق گــــذران اســــت
تـو کـه امـروز نـگـاهـت بـه نـگـاهـی نـگـران اسـت ،
بـــــاش فـــردا کــــه دلــــت بـــا دگـــران اســــت
تــا فـرامــوش کــنــی چـنــدی از ایـن شـهـر سـفـر کـن
بـا تـو گـفـتم حـذر از عـشق نـدانم ، سـفر از پـیـش تـو هـرگز نـتوانم
روز اول کــه دلــم بــهــر تــمــنـــای تــو پــر زد
چـــون کـــبـــوتـــر لـــب بــام تـــو نـــشــســتــم،
تــو بـه من سـنـگ زدی ، مـن نـگـسـسـتـم ، نـرمـیـدم.
حـذر از عـشـق نــدانـم ، سـفـر از پـیـش تـو هـرگـز نـتـوانـم
حـذر از عـشـق نــدانـم ، نــتــوانـم.
اشــکــی از شـــاخــه فــرو ریـــخــت
مــرغ شـب نـالـه تـلـخـی زد و بـگـریـخـت
اشـک در چـشـم تـو لـرزیـد ، مـاه بر عـشق تـو خـنـدید
یـــــادم آمـــد کــــه دگــر از تــو جــوابــی نــشـــنـــیـــدم
پـای در دامـن انــدوه کــشــیـدم ، نـگـسـســتـم ، نـرمـیــدم
رفـــت در ظــلــمــت شــب آن شــب و شــبــهــای دگــر هــم
نــــگـــرفــــتــــی از آن عـــــاشــــق آزرده خــــبـــــر هــــم
نـــــــکـــــــنـــــــی از آن کـــــــــوچــــــــه گـــــــــذر هـــــــم
بـــی تـــو امـــا بــه چــه حـــالـــی مـــن از آن کـــوچــه گــذشــتــم ....
14:08:05
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [3] |
حقیقت
گـلهـای مـریـم را دستـه دستـه می بـویم . بـوی تـو را نـمی دهد .
یـعـنی هـیـچ گـلی در دنـیـا نـیـست کـه بــوی خـوش تــو را بدهد.
***
حـقـیـقـت تــلـخ عـشـق مـن و تـو
تــو از آســمـانـی و مـن از ایـن زمـیـن پـر فـتـنـه ی ســرد
تــو هـمزاد فـرشتـه هایی و من سزاوار همـنشیـنی بـا تـو نـیسـتم
و ایــن نــکــتــه مـرا رنـــج مـی دهــد کــه چــرا
خــداونـد مـرا سـر گـشـتـه ی عشقی بـی سرانـجـام کرده است ؟
چــرا مـهــر تــو در قــلـبــم افــزون مـی شــود ؟
حــکـمـت آن چـیـسـت ای نـازنـیـنــم ، گـل شـقــایـقـم
آیــــا تــــو می دانــــی؟؟؟
23:32:54
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [1] |
من بسیار خوشبختم
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
میتوان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله ی قهرش
دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده ی یک روز
نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه ی دیوار را پوشاند
می توان با نقشهای پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه ، من بسیار خوشبختم ....
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [1] |
گفته ام
برایت بارها باید بگویم ، که در رگهای من جاری شدی چون خون
که از من ساختی بار دگر مجنون
شاید
از شکوه عشق خانمان سوز ، برایت بارها باید قسم ها یاد کرد
برایت بارها باید سر سجده فرود آورد
شاید
ز دست تو به تاریکی گورستان غم باید سفر کرد ، به دنبال تو تا خورشید باید رفت
به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم
برای قلب تو شاید خدا گردم
نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای می گیرم و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه میمیرم
شاید
نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار ، که بعد از روز های گرم و شیرین
زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد و یا این آرزو در نطفه میمیرد؟
شاید
لینک به این مطلب |
نوشته شده توسط مینو | نظرات [0] |